عبد الحسين نوايى

222

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )

مولانا شريف الدين عبد القهار ، و او در ايام جوانى در مدرسهء اخلاصيه تحصيل نموده به تكميل علوم موفق گشت و در مدرسهء شريفهء سلطانيه به منصب تدريس رسيد ، اما به سبب عدم التفات امير نظام الدين عليشير ، بعد از چند ماه از آن امر معزول گرديد ، بنابرآن فى سنهء خمس و تسعمايه از بلدهء فاخرهء هرات به قبة الاسلام بلخ رفت و منظورنظر سلطان بديع الزمان ميرزا گشته در مسجد جمعهء آن بلده آغاز درس و افاده مىفرمود و ميرزا بديع الزمان هفته‌اى دو نوبت به آن درس تشريف مىبرد و نسبت به جناب مولوى غايت تعظيم و تكريم به‌جاى مىآورد ، و در آن اثنا مولانا نور الدين محمد به واسطهء حب دخل در امور ديوانى و اشغال سلطانى ، از بديع الزمان ميرزا التماس نمود كه منصب رسالت ديوان صدارت به دو مفوض گردد و ميرزا بديع الزمان اين ملتمس را به عزّ اجابت اقتران داده به سبب دخل در آن مهم ، جناب مولوى را تنزلى تمام دست داد و كار به جايى رسيد كه از بلخ سفر كرده به قندهار رفت و تتمهء اوقات حيات را در ملازمت اولاد امير ذو النون به پايان رسانيد . وفاتش در شهور سنهء ثلاث عشر و تسعمايه در قندهار وقوع يافت و همان‌جا مدفون گرديد . ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 342 ) مولانا معين الدين محمد اسفزارى عمدهء مترسّلان زمان خود بود و به نظم اشعار نيز مشغولى مىنمود . از حسن خط تعليق بهرهء تمام داشت و اكثر اوقات همت بر تعليم قواعد آن فن مىگماشت . از جملهء مؤلفاتش تاريخ بلدهء هرات و ترسلى مشتمل بر منشآت مناشير و مكتوبات در ميان مردم مشهور است و از اشعارش اين مطلع بر السنه و افواه مذكور : نه سرمه است آنكه مىبينى به چشم هر پرى پيكر * كه از غوغاى چشمش مىكند خاك سيه بر سر ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 342 ) مولانا محمد نقاش ذو فنون زمان خود بود و پيوسته به قلم انديشه امور غريبه و صور عجيبه بر صحايف